من همونی هستم که فکر می‌کنه زندگی یه جایی اون بیرون در جریانه و نه اینجا ! همونی که زندگیش با همسفراش معنا پیدا میکنه ! همون کوله‌گردِ جستجوگر.

همونی که گم شده ولی باکی از این قضیه نداره چون باور داره که :

برای اینکه خودتو پیدا کنی اول باید گم بشی.

من سامان ملوندی هستم. پاییز دهه هفتاد بود که تو مشهد بدنیا اومدم و شدم بچه چهارم یه خانواده پنج نفره .

تو هشت سالگی به روستای دهنو شاندیز و زمستون های سردش خداحافظ گفتم و به واسطه شغل پدرم به همراه همه ی اعضای خانواده راهی مشهد شدم .

از همون بچگی به واسطه ی زندگی روستایی خانواده شانس زندگی توی ده رو پیدا کردم ؛ چیزی که فکر میکنم بیشترین تاثیر رو تو راحتی من با طبیعت و ارتباط با مردم روستایی به جا گذاشته است،

دوران دبستان و همراه تحصیل کار میکردم ( دلیلشو دوست ندارم توضیح بدم ) دوره خیلی باحالی بود پر از خاطره و شیطنت و خنده.

کتک خوردنها و از کلاس بیرون افتادنها و جیم شدن از مدرسه و تجدید شدن ها و غیره. که واقعا همش خاطره شد (کلا هر کار بدی که میکنیم و هر اتفاق بدی که میوفته میگیم خاطره شد !!)

دوران راهنمایی کمی جدی تر درسمو ادامه میدادم و همیشه شاگرد اول بودم البته این باعث نشده بود که شیطنت و .. فراموش کنم ( اصلا اگر درسام خوب نبود مطمئنم صدها بار از مدرسه اخراج میشدم ) علاوه بر

تابستون ها در طول سال هم کار میکردم ، تا هژده سالگی درگیر تحصیل در رشته تجربی بودم و تقریبا تمام شغل ها رو تجربه کردم ( به قول پدرم تو هیچ کاری دووم نمیارم ) اون روزها فقط زندگیم کار و تحصیل نبود ، فوتبال و تئاتر دو تا از جدی ترین فعالیت های زندگیم بود و کلی واسشون وقت میزاشتم و باهاشون کیف میکردم ….

بالآخره بعد از سال ها داشتم به آرزوم نزدیک میشدم ، ینی قبولی در رشته پزشکی و کار در همین رشته و …

مجموعه ای از اتفاق های عجیب باعث شد رتبه کنکورم با قبولی پزشکی فاصله داشته باشه تا به اجبار و اصرار دوستان رشته گردشگری در دانشگاه تهران و انتخاب کنم،خب اولش با رویاهام فاصله داشت اما کم کم درگیرش شدم و خب ازش خوشم اومد ، همزمان کار میکردم تا هزینه های خودمو تامین کنم و خب خیلی اتفاقی با یکی از شرکت های خوب تورگردانی آشنا شدم و خیلی جدی شغل جدیدمو شروع کردم و این جوری شد که سیل #سفرهای_من شروع شد. همیشه نیم‌نگاهی به تقویم داشتم تا در اولین تعطیلی چند روزه در مسیر جدیدی تور برگزار کنم ، ( راستش اون موقع خیلی مقاصد تکراری برام جذاب نبود ) غیر از اینم تورهای یکروزه و یا نهایت دو روزه همه ی آخر هفته های منو پر کرده بود . فروردین ماه سال 95 بعد از چند سال تورگردانی برای شرکت های مختلف به مشهد بازگشتم و همراه یکی از دوستانم برند طبیعتگردی اکتیو تور را در مشهد راه اندازی کردم و حدود یکسال و نیم پر کار ترین و شاید موفق ترین گروه طبیعتگردی مشهد بودیم و در نهایت به دلایلی از سمت خود کناره گیری کردم و مدتی است به عنوان مدیر اجرایی آژانس مسافرتی ستاره بامدادان و گروه طبیعتگردی ایران اینجوی در همین زمینه فعالیت میکنم و غیر زمان اندکی برای تمرین تئاتر و اجرا ، بقیه زمان زندگیم صرف سفرهای انفرادی و گروهی میشه .

 

بعد از مدتی نوشتن داستان‌های سفر رو شروع کردم و شما هم اونا رو خوندین و کنجکاو شدید. بعد بیشتر خوندید و بیشتر اومدین تا اینکه به اینجا رسیدین. چرا اومدین؟ نمی‌دونم! شاید چون شما هم یه آدم جستجوگر و ماجراجو درون خودتون دارید و اونه که شما رو می‌کشونه دنبال من.